تق و تق صدای ضربه های پای اسب درشکه و تکرار آنها بر روی سنگ فرش خیابان های خالی از نفس ، و کشیده شدن قوطیهای آویزان از درشکه روی زمین ؛ مردم شهر مثل روزای دیگه جلوی خانه هاشان منتظر رسیدنش بودن ، امروز هم آمد ولی تنها اسب و درشکه هستند که می روند ، دیگر از مرد جوانی که با شور همیشگی دست نوشته هایش را بین مردم صبح به صبح پخش می کرد ، خبری نیست . اسب دهنه ی خود را بالا می کشد و با سر اشاره ای به درشکه که پشت سرم بیا و دم نزن ، درشکه هم کشان کشان خود را در پی اسب می کشاند ؛ می روند به سمت خورشید که تازه سر از دیوار دریا برآورده در جاده ی ساحل ، انگار به دنبال صاحب خویش می روند که امروز را صبح نکره ، حتما خواب مانده در ساحل ، ساحلی که تمام روز را در آنجا به نظاره می نشست ، اما به انتظار چه ؟ مردم شهر با دیدن آنها بی مرد جوان ، یک به یک به هم خیره و بی اختیار در پی آنها روان می شوند ، که شاید آخرین برگ از داستان عشق نافرجام او را که هر روزه قسمتی از آن را برایشان می نبشت و به درب خانه هاشان می آورد ، ببینند و بخوانند ، تا بفهمند که مرد جوان بود که معشوقه اش را ترک کرد یا که نه معشوقه بود که عاشق خویش را تنها گذاشته ... حال صداهای پاها از اسب و درشکه و زنگ های دوان به دنبال آنها به صدها پای نگران مردم شهر در پی آنها رسیده و هر خیابان و هر برزن بیش از پیش می گردد . همه می روند اما آیا در ساحل می یابند مرد جوان را که کلبه ای چوبی در آنجا از برای خویش داشت با باغچه ای از گلهای لاله سرخ و لیلیوم ، که در یک برگ از برگ های عشق نوشته هایش این را از زبان معشوقه اش گفته بود که : « لاله ی سرخ . لیلیوم خیلی دوست دارم » و همه می دانستند که اینها برای چست . هر خیابان که به ساحل نزدیک می شدند تعداد نفسها بیشتر می گشت ولی صدایی جز دم هایشان از آنها بر نمی آمد ، حتی جرات به زبان آوردن آنچه در دل داشتند و در سر می گذراندند را نداشتند ، چرا که در آخرین برگ از داستان ، مرد جوان فردا را روز پایان عشق خود خوانده بود که خواهد نوشت پایانی بر داستان خود .و همه با دلهره ای خاص منتظر دیدن برگ آخر از داستان او بودند . حال خیابان ساحل و حتی خود ساحل را می توانست دید ، تنها چند صد متری بیش فاصله نبود ، همه برگ دیروز از داستان را به یاد دارند که ؛ « خواهد آمد ، بر اسبی سفید ، در سپیده دم و دمی خواهد ماند در کلبه ام و عشق بازی کند با معشوق خویش و من در پای ساحل غزل از عشق خواهم سرود ، آواز از ته دل خواهم خواند برایشان که و ساز دل را با نوای قوهای عاشق هم ساز نمایم . » همه چشم انتظار دیدن آنچه او ساخته و پرداخته بود در سالیانی که در این شهر در لب ساحل خانه داشت و زندگی خویش را از طریق فروش بر گه های داستان خویش می گذراند ، بودند که چه می شود سرانجام این داستان ، و این مرد که آیا باز داستانی بعد از آن خواهد داشت برایشان . خیابان به انتها رسید ، اسب ایستاد و درشکه ماند ، مردم هم در پی آنها ، چرا که از سمت ساحل کسی یا چیزی در بین تیغه های آفتاب رخ می نمود ولی تشخیص آن مشکل بود ؛ آیا مرد جوان است ؟ نه او که گیسوانی به این بلندی نداشت ! .... یک زن است ، آره یه زنه ... اونجا رو یکی دیگه هم هست ، ولی اون دیگه مرد ، آره یه مرد ، خودشه نه اون که به این چاقی نبود ، بیچاره پوست و استخون بود.... راست می گه .... پس اون دیگه کیه ؟ .... نمی دونم ... همه ی اینها را مردم که حال لب باز کرده بودند می گفتند ولی باز سکوت کرده و آرام به حرکت در آمدند ، دیگر در چند قدمی آنها بودند ، و دیدن آندو را با هم و بی مرد جوان ، همه می جستند مرد جوان را در نگاه آن زن ، و می جستند جواب هزاران سوال را با نگاه در چشمان آن زن ، آره خودش بود ، همونی که در برگی از برگ های داستان ، شرح صورت و اندامش رفته بود : « قد متوسط ، صورتی نیمه کشیده ، پوستی گندم گون ، چشمانی روشن ، به مثال دو کره ی زمین ، بینی کوچولو و گیسوانی بلند تا پشت کمر حتی پایین تر ، ابروانی ناز که به شیطنت خنده هاش کمک می کرد ... » همه شناختند دختر داستان را ، ولی نشناختند مرد همراه آن را ... سکوت کرده و خیره به دریا ایستادند ، تنها صدای قوی تنهایی را از وسط دریا می شنیدند ، که به تنهایی آوای مرگ قوی عاشق را سر می داد .
نوشته شده توسط موج در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY