چه ساده به آنچه به دنبالش بود رساندمش ، چه راحت از رو در بایستی چند ماهه در آوردمش ، و چه ساده گفت آنچه در دل داشت و صبوری کرده بود تا نرنجم ، که چه بی رنگم ،

اما رنگ دوست داشتن تو سالها با من بود ، و با یافتنت قوام گرفت و خواستار بارور شدن بود ، تو را دل دید نه دیده ، تو را گذشته خواست ، نه حال ، لحظه و هوسی زود پا و گذرا .

پری آسمانی من دریایی بگذر ز دنیا و گذشته و حال و آینده ، که تمامی آنها در برابر خواسته های ما تاب و دوام مقابله ندارند ، آنقدر طناب دار این دوست داشتن بر گردن این روزگار زخیم زنیم که گردن زمانه خرد سازیم ، چنان تیری به چشمان بخیل زنیم تا چشمی نماند ،

آنگاه ، کلبه ای سازیم از چوب و سنگ باغ عشق ، آبش ز در یا و بامش از آسمان دوست داشتن ، خلوتی سازیم از برای نغز گفتنت و دلبری هایت ، و از خدا شنیدن ، و دل را قربانی بلا گردان ، ابروان کمان و چشمان و نگاه مهربان سازم .

ای محرم رازم بیا کنارم بازم ، که هستی تمام نیازم ، میمیرم گر نباشی ، می نویسم تا که باشی در خطم در مشقم در عقلم ، که ندارم عقلی ، از روزی که دل را دادم به دست باد و قاصدک ، تا رساند پیام دل را به دلدار که نمانده برایم از برای کس دلی ، سری ، تنی و وجودی ، که جمله تمامشان را به صف برای یاری فرستادم از برای ارادت ؛ از برای گفتن حرف دل .

خواب دیگر یادی از چشمان بسته به یاد ندارد که چشم نتوانست بسته شود تا یاد آخرین لحظه ی دیدنت را به تاریکی ها بسپارد ، تاریکی های گذشته هر روز روشن می شوند و می خوانند آوازی حزین از بی مهری ها و بی وفایی ، و داد کشم سرشان که...

یارم باوفاست ، جز محبت چیزی از او بر من نیست روا ، جز دوست داشتن ازو ندیدم .


 

نوشته شده توسط موج در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت