چه زیباست این نوبهار خزان عشقم ، چه غمی دارد این لذت گسستن ، و چه سخت است این آسان گذشتن ، کشیدم انتظار جدایی را به چه راحتی ، دیدم پشت کردن و رفتنی و ندیدنی چون من ، از او ؛

کشیدم درد حقارت را با چه عشقی با چه شوقی ، شنیدم اهانت هایش را با چه چه حرصی ، چه ولعی ؛

گفت و رفت ، خندان ، التماسش کردم گریان ، دویدم به چرخهای پاهایی که همراهمان بود همیشه و هرجا در نا کجاها ، و ندیدن دیدگانم روبرویش را از پشت سیل چشمانم و ، مضروب شد همرهم تا نرسیم به رسیدنها؛

رفت و نشنید نوای نای خسته ام ، نخواست ...

رفت و نخواست بداند که کجایم ، چگونه ام و تنهایم ساخت همچو همیشه ...

گوید که آبم و او هوا ، پس چگونه آب ندارد بی هوا نامی نشانی و دوامی ، پس چرا آب می سازد هوا و هوا دارد در دل آب ؛

من آب نیستم یا نیستی تو باد ؟!

به سرور اشک و آه می نشینیم این عید را در پی نامردمی ها ، نامر دی ها و ناراستی ها ،

ساز دل را در ماهور و همایون این فصل شش و هشت کوک می سازیم ، که تنهایی را کوکی نیست جز آن ،

و چنگ دل را بر تارک تاریک دلی می زنیم که خانه ای از بی مهری ها ساخته برایش ،

دل دگر چه هوایی دارد در این هوا در این شهر در این هوای غبار آلود ، که چشمم را کور گرد نگاهش ، لب را بسته ، گوش را کر و دل را خر و رام آن چه می نمایاند ساخت .

رفت چه آسان ، باد خواند خود را بی آب و خواستار تماشای آب در کویر دلش ، پا گذاشت بر ساحل دریا و له ساخت سنگ ریزه های فرش نگاهش را بی هیچ حرمتی ، بی هیچ صداقتی ؛

باد را آب می سازد در هنگامه ی امواجش و موج را باد سازد با رقص نگاهش ، این را می داند و نمی داند و نمی دانم که دانسته اش را برای چه نمی خواهد که بنماید که می داند .

رو و گیر آن تکه ی جا مانده از دل را که پاره پاره اش ساختی و به چنگ باد سپردی و پر آگنده ساختی اش از نا مهربانی هایت ، که دگر نخواهم هیچ دلی و نتوانم که نگه ش دارم بی تو ،

باشد امانتم به دستت و بسپارش به بادی که از هوایت برخواست تا دفن سازدش در قبرستان بی دلان ، دلدار ز کف داده .

و تنها خواهش آن تکه پاره از دل را به جا آر در پایان هر زمستان ، در آرامستان مردان تنها مانده ، و بی دل ، که شاید بیند رخ همچو خورشیدت را در شبی تار .

پس قرارمان آنروز که گرم بود دلت و تنت و دامنت در ساحل دریا ، و آن شب که سرد بودی و زمستان را پایان دادی قطره اشکی داشتی برای خاک مزارم .

که آنروز فرش سازم دل را برای خنکای وجودت ، و آن شب تر سازی کویر دل را با شبنم گل نگاهت ؛

که تنها رخی خواهی بود در چشم دنیایم .


 

نوشته شده توسط موج در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت