پایان روز بودنم را باز به تنهاییت به جشن می نشینم، آغازین روز از پس پایانی تلخ را به نظاره می ایستم، نشستن و ایستادن ، بالا و پایین ، فراز و فرود ، آغاز و پایان ؛ همه را با عبور عشقی ازلی بر دلی عاشق بر دلی غافل از غیر ، گره سازم و پشت سر نهم که محکم بر پشتوانه ی از پشتم که دانم او هم استوار تر از من نگهش خواهد داشت ، بر گرده کشم و برسینه داغش را در دل نهم تا نشانش را هر کس که خواهد برش هویدا سازم .

خیال را در خیل خوبی هایش مخیل سازم و ماهی خولیایی دل های مریض ز سر دور . دژبانی را خوب یاد گیرم تا استوار درب دل را قفل زنم . نگهبانی در شب را آموزم از آنکه شب هایش را ستاره باران کنم . صف جمع و رژه ی عشق را در برابر سن دیدگانش بی کژ و کاستی روم ، که دنیای چشمانش جز نظم زیبایی نیست .

مشق عشق آنقدر کنم تا تا خطی از دل باقی نماند در وصف خوبی هایش .

این همه را از آن کنم تا در دل برش پیدا و نهان ها برش آشکار که خوانمش برای ادامه مشق بر صفحه ی دل .

بیا که باید یک بار با خطی خوش همه جا به نوبت را مشق کنی تا فردا که بر سر کلاس عاشقی بر یک نیمکت باز در کنار هم نشینیم تا زنگ تفریح و نان و پنیر عاشقی را بر سر سفره ی دل به دندان کشیم .


 

نوشته شده توسط موج در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت