به نام خورشید به نام دریا به نام ماهیهای دور مانده از آب ، به نام خوبی به نام بدی ، به نام آنچه می ماند به نام خوبی و بدی به جا، به نام زشتی به نام زیبایی ، به نام هرچه تو از آندو به من دادی ، به نام ساحل بدون موج ، به نام برکه های بدون قوهای وحشی ، به نام پریسان من ، پریسان اویی پر رنگ تر از من . به نام لحظه ی عشق که خواندش برایم ، به نام زیبایی که رخ نداد به برم ،به نام عبور از آندم که دیدمش هراسان در رویایی که می بلعیدش موجودی اندر سیاهی جسمش ، به نام آن جاده که جدا نمود از منش با رفتنش ، به نام دیواره های خط کشیده از سنگ ، خاک ، هوا ، عطر باران ، و چک چک های آب ، به نام آندم که کشیدمش به برم که نمود فراخ سینه ی دلش ، به نام خنده های ریز و کوتاه ، قهقه های شیرین و کشدار ، به نام سرمای گل که گرمش ساخت اشک دل ، به نام گرمای دل که نشاند ما را بر بال پرواز ، بر تخته سنگی دردل باد درآب و آواز ، در سایه ی خورشید ، در تیغ نگاه ، در سکوت در بهشتی رویایی که تمام غمها و کینه ها پر کشید . آبشار سد رویایی که اولین خنده ها ، جرأت لمس نگاه ، نزدیکی و آغاز شیطنت و بچگی ، همه را با گوشه ای آب ، قطره ای از شادی به ما دادی ، و نشاندی دلش در بر دلم ، سراندی همچون ماهی دور مانده از آب در دریای دل ، که مانده بود عمری در تنگی تنگ ، هر چند بلوری اما از اجبار و زوری ، کرده بود لحظه ها سپری با سپری از اعتماد ، غرور و حس تعهد به عشقی دروغی در دنیای دروغین که گر راست نمودی به هر کس باور ندارد راستی ، که همه دارند کاستی ، که نباشد به دور از کجی و نا راستی ، اما پریسان من راست نمود آنچه دروغ می نمود ، آنچه سعی داشت دروغ بنماید ، آنچه راست بود در پرده ی ناراستی ها . حال امروز مرا برد پای میز محاکمه ، که چرا بردیم به آنجا ، که دیگر نتوانم روم به هر جا ، حال نشین و نشان باز آنروز را در روبروی چشمان ، آیا نداشت ارزش رفتنش به هر جا ؟ آیا نداشت مرگ تلخی ها ؟ آیا نکاشت بذر خوبی ها ، شادی ها و سخت دل کندن ها ، مگر نبود او که در آغاز راه رخ کج نمود ، رو سرخ و ابرو درهم ؟ و عبور از آن لحظه ها مرا مست دیدن مستی چشمانش که مشتاقانه بیشتر دیدن را از من می خواست ، بیشتر بودن می خواستم ،آهسته رفتن می خواست و تند کام گرفتن می خواستم ، لحظه ای سکوت می خواست و هزاران لحظه بودنش خواستم ، رویدن لحظه ی را نشانم داد و پاییدن آن را خواستم ؛ حال های مردم شهر عشق ، فریاد این دل را شما به گوش آن که برد دلم رسانیدش که تنها یک پیغام دارم برایش : می آغازم زندگی را ، می انگارم هزاران بار آن لحظه ها را ، فریاد می زنم آن خوشی ها تنها : به نام جدایی به نام تنهایی چرا که تنها یاد آن لحظه از عشقت مرا پر ، یاد آن دم با تو بودم لبریزم ، گرمی نفسهایت تحمل سرمای پیرامون را آسان ، شیرینی رساندن خط لبانت مرا برای گذشتن از هر شیرینی با چشیدن جای پایشان دل گرم ، و آوای چنگ زدن و رقصیدن گیسوان در هو هوی باد و دستم عمری مرا از هر نوع چنگ و ساز و آوازی غنی ، ای بلند بالا و سمین ساق و رنگین مو و گندم گون ، ای خوب ، زیبا و دلربا ، کنم یاد آن یاد ها را عمری یاد ، و ندهم دل به دست باد ؛ روم زین دیار و کنم هر دم از آن که داد عشق را به من یاد ، و نشینم بر عشقت و نشانم نشانش را بر سینه ، رو و بدان که ندارم از هیچ کینه ، که خواهم باشی آسوده ، که نتوانم نشینم به برت و نگویم سخنان بیهوده ، و تنها بیازارمت ، پس ببخش به من این رسوایی ، و دان که نباشد در پیش هیچ سودایی جز عشق ، دوست داشتن و تو خواهی پس می کنم آغاز پایان را ؛ به نام عشق به نام جدایی به نام تنهایی
نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY