اویی که دم از دوست داشتن می زد امروز تنها دوست خواندم ، اویی که قطره ی اشکانش را در شکستن بغض چشمانم گره می ساخت و طره گیسوانش را در لمس عبور لحظه های با هم بودن ، امروز تنها آشنا خواندم ، او که بودنم را با او می خواهم ، مرا خواه نا خواه خواند ، که می توانم همفکری برایش باشم ، اما تا به کی ، تا به کجا ، آیا تا همان ساحل ، تا همان دریا ؛ آری تا به کجا ، ای پری دریایی که راهت را در خشکی می جویی ، تا به کی می خواهی چشمان دریا را تر نگه داری ، که خشکیده است دلش ، تنگیده است گلویش ، و گذر هوا نیز از این تنگه به تنگی اتفاق می افتد . دیگر چرا دوست ، آخر چرا آشنا ، مگر نمی توان دوستت داشت ، مگر نمی توان عشقت خواست ، آنطور که دل می خواهد ، آنطور که دریا ابر می خواهد ، آنطور که ابر خورشید ، و خورشید رنگین کمان هفت رنگ را در پی این عشق بازی هایشان .و تر ساخت دنیا را ؛ هر چه هست از خشکی را ، سبز ساختش در پیش و خرم ساخت هوایش ، مگر نمی شود نطفه ای در ژرفای این دوست داشتن کاشت و بالید به بالیدنش ، رسید قد کشیدنش و خندید بر خندیدنش . اما افسوس بر صدها افسوس که او نمی بیند ، او نمی خواهد که ببیند ؛ تو را خدای من و او خوانند ، پس ای خدای ما ، بگشا چشمانش را به قیمت بستن دیدگانم، و بنما به برش آنچه از دل می گذرد ، تا بیند آنچه در پس پرده اش پنهان است. و ببند گیسوانش را محکم در پای عهدی که نمی شناسش ، چه گویی که خودخواهم ؟ آری که تو را خواهم از پس آنچه برایم آشکار نمودی ، که مرا با این طایفه کاری نبود ، در پی رنگ این اطوارها مرا قماری نبود ، ولی دیگر نباشد جایز نگه داشتن آنچه تا به این اوان نگه داشته ام ، پس طاس قمار را به حدی به برش اندازم تا ته نرد عاشقی را برنده جز من نباشد ، تا ته قمار زندگی جز او برایم کس نباشد . آری رنج این معصیت را به جان خرم ، که معصیت را روی از تو دارم ، و عذابش به جان خرم چرا که آسان تر از درد دوری او ، دوری تو نباشد ، پس یا خوان به برم او را یا خوان به برت ما را . که ما هردوآن خواهیم که تو خواهی ، ما هردو آن خواهیم که کس جز ما نباشد ، کس جز تو نباشد . پس خوانش به برم ، تا که کندم پر از رنگ می برش ، پس خوانش به برم . آنگاه که رساند او ما را در بیابانی بی بر و نمود آنرا بهشتی و نهاد فرش آسمان را در زیر پایمان چون پر ، نشستیم به تخته سنگی اینبار خشک و نمود موسیقی فضا را باز از آب . پس خدایا اینبار او را و مرا در آنجا ما ساز ، یا که رشته ی زندگی هر یک از ما را قطع و از دنیای بی آب دور ساز.
نوشته شده توسط موج در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY