چه سود چه فایده که ندارد اثر ، ندارد ثمر ، هرچه گوییم و هرچه کوشیم ؛ تنها ماند تصویری در قاب روزگار با امضایی از بی مهری ها و نا مهربانی ها در زیر نقش هایش که با نقابی از عشق آن را می پوشاند ، اما کو عشق ، کو فرهاد ، کو مجنون ، که دلها را می کردند خون و می کندند کوه ها و می رفتند روزها ، از برای آنچه عشق می نامیدند و دوست داشتن را چاشنی آن ، و کشیدند ناز لیلی ها و شیرین ها ؛ اما حال چه ؟ لیلی ها را لی لی کنان باید دنبال کرد در خانه های 1 تا 9 همچو بازیچه ای ، و شیرین ها را به تلخی به کام کشید که دیگر کامی باقی ندارند در پی بیش کام نهادن هاشان . و تنها دل به آن خوش داشت که ما هم لیلی داریم و شیرینی ... می روم و رفتن را جایز می دانم چراکه دیگر ندارم در این حوالی جایی ، دیگر نخوام ماند و خواهم راند ، کشتی دل را به ژرفنای دریای تنهایی ، چرا که بی کس ماندنم را او خواهد فهمید ، دوست داشتنم را خواهد دید و پسندید ، اویی که تنهاست و دارد هر چندی ابری که برایش بگیرید ، خورشیدی که صبحهایش را با رقص موجهایش آغاز کند و غروب های عاشقان را ، و همه ی اینها را ساحلی سازد که شاید روزی جای پای آن که را دوست می داشتش ، در طلوعی بر فرشی از سنگ ریزه ها که نهاده در زیر پایشان جشن بگیرد . پس قرار ما آن روز صبح در ساحل تنهایی
نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY