تا حالا شده هدیه ی تولدت را چهار روز جلوتر بگیری .دیگه از دنیای این شهر حالم بهم می خوره .پیش خودش فکر می کرد که با این کار اولین می شه . دیگه روزها برام سخت می گذرند . بیچاره نمی دونه که اول و آخر خودشه . صبحش این رو حس می کردم . خیلی خوشحال بود و تنها خوشحالی او بود که من را هم خوشحال می تونست بکنه . توسی بود یا خاکستری یا شاید هردو . اصلاً از این که تا به حال این اتفاق نیفتاده بود متعجب بودم . با یه ساک قهوه ای تقریبا اندازه ی خودش که به زحمت حملش می کرد . سینه کش رو دست تو دست هم بالا رفتیم . با دیدنم لبخندی زد و من تبسمی تلخ . وایستاد و لی گفتم باز هم بالاتر اونجا . موهاش تو باد حرکتش چرخ می زد . باز هم رفتیم تا رسیدیم به یه تخته سنگ خیس . سوار شد و مثل همیشه من سلام کردم .نشستی تر داشتیم با روکشی از ابر در فضای اطرافمون . این بار زیاد علاقه ای به بغل گرفتن کیفش نداشت چراکه . ابرا را نشونش دادم که زودتر از من دیده بودشون . چیز یزرگتری در دست داشت . کنار هم و در آغوش پوشیده ی هم قرار گرفتیم روی تخته سنگی خیس . ولی اون اینطوری نیست . از کوه و فضای دورو بر شروع کردیم به نگاه تا چشم انداز گذشته ها و درگیریها و خاطره ها . چرا که در انتخابی که فاصله ی کوچک و بزرگ را به راحتی میشه دید ، پا بر تعهد ننهاده و استوار کوچکی دور را در بر می گیرد اما . کم کم لمس لطافت بازوانش در چنگال زمخت و خشنم حسی عجیب را به من نشان داد . ای کاش کمی تحمل و تامل بیشتری داشته باشد تا که . حسی غریب و گیج کننده اما فرح بخش . حداقل بد را بد بر نگزیند . آرام با حدت حرف می زد . چراکه تنها دیدن شادی و مسرتش مرا خرم خواهد کرد حتی بی او . و با شدت گوش می کردم ولی صدایی نمی شنیدم . حتی به رقم از دست دادنش . چراکه یک جمله جانم و تنم سرانگشتانم را لمس می کرد و آنها هم بازوان نحیف و لطیفش را . آنقدر دوستش داشته دارم و خواهم داشت که . تا دقایق ساعت گذر لحظه های زود گذر را نشانمان داد و عبور از آن لحظه از زمان را . تنها خواهان خواسته هایش باشم و خواسته هایم را قربانی خواسته هایش کنم . سردی سنگ بر دل ساعت زمان گذشتن از آن خوشی ها را داد زد و بلندمان کرد . آنقدر بزرگ هست برایم تا کوچکی هایم را فدایش کنم . سراشیبی را تندتر از هر شیبی در جلویم لی لی کرد و همچو گردی غبار آلود در پی اش پایین رفتم . این ها را در دل می گفتم و او تنها ذوق دادن هدیه را داشت . چون که می دانستم گذر از آن لحظه ها تنها غبار این لحظه ها را برایم خواهد گذاشت . با انتخاب مسیری طولانی اذیت دیر بیش خوشحال گشتنش را بر او روا داشتم و از این آزار لذت می بردم . غباری که خواهد ماند در اینجا در این شهر . چرا که تنها زمان های بیشتری را با او بود م تا مرور بیشتری در ذهن داشته باشم در عبور از این خاطره ها . در شهری که ظاهرش شهر بود و غالبش طرح و توطئه . در گذر از این بازیگوشیها پچ پچ ها و در گوشیها و لوس لوسی ها و تیز هوشی هایش .شهری که رشد یافتم در آن همه سدهایش ، دیوارها و صخره هایش .رفتیم در راه با عبور از کبوتر ها و سفیدیها و سیاهی های جاده و کناره ی پر خاطره ی جاده . تنها ماتم از این که چرا او انجا بود و چرا این زمان یافتمش . رسیدیم به تنها گوشه ی دنیای پر خطر در نقطه ای که به جد می گویم ندارد بر کس خطر . اویی که همیشه در رویاهای طلایی می درخشید چون زر در خوابم هایم . یک به یک داد آنچه را که گزیده بود برایم . پری دریایی ام فرشته ی لالایی ام . این ها بودند هدیه ی تولدی که دوستش ندارم بی او و تولد مرگم را می خواهم هرچه زودتر که یابمش کاش در دنیایی دیگر اما این بار تنها .
نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY