زبان انگشت بینی چشمانت را نشناختم

تا که طعم لمس بوی نگاهت را با چه طرحی بر سر در دنیا نقش کنم

ای سیمین سخن و برنده تن

ای هرچه خوبی را تپاندی در روح و تن

بده هرچه داری از غم و تنهایی

که دارم کویری گشاده از آنچه تو خواهی

ای گندم گون و کش دار گیسو

بوییدم عطر جانت را هر سو

بسپار کنده ی دردهایت به من

تا کنم ریشهایش را ز تن

و برمش به دشتی بر آب از ابر تنهایی

و سیلی سازم بر سرش از آنچه تو خواهی

بیا بیا ای که خوبی را خوبتر از خوبان ساختی

بده بده و بستان هر چه از من ماند و خواستی

چرا که نه تن خواهم نه جان

تا نباشد نفسهایت بر صورتم روان

همه ی حروف را حرف حرف در کنار حرفهایت

همه ی واژگان را در تنگنای کلمه هایت

جمله سازم تا که گویم چه هستی چه خواهم

ای گندم گون و سیمین ساق و برافراشته بالا و آبی دیده

 دنیا تا به حال این چنین برو بالا را بر قدمت و هیبت خود کی دیده

بده دستانت را که سردشان است کف دستانم

بده گیسوی مستانت که خالیست جایشان در چنگ مستانم

بده  می صدایت تا که مست شوم از سودای نوایت

 آن دم بزن ساز دل تا که رقصم در لوایت

ای پریناز و پریچهرو ای پرگلم

ای عروسک نازو کوچولویم

 


 

نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت