تبليغاتX
 دریای تنهایی

به نام عشق

 

به نام خورشید به نام دریا به نام ماهیهای دور مانده از آب ، به نام خوبی به نام بدی ، به نام آنچه می ماند به نام خوبی و بدی به جا، به نام زشتی به نام زیبایی ، به نام هرچه تو از آندو به من دادی ، به نام ساحل بدون موج ، به نام برکه های بدون قوهای وحشی ، به نام پریسان من ، پریسان اویی پر رنگ تر از من .

به نام لحظه ی عشق که خواندش برایم ، به نام زیبایی که رخ نداد به برم ،به نام عبور از آندم که دیدمش هراسان در رویایی که می بلعیدش موجودی اندر سیاهی جسمش ، به نام آن جاده که جدا نمود از منش با رفتنش ،

به نام دیواره های خط کشیده از سنگ ، خاک ، هوا ، عطر باران ، و چک چک های آب ، به نام آندم که کشیدمش به برم که نمود فراخ سینه ی دلش ، به نام خنده های ریز و کوتاه ، قهقه های شیرین و کشدار ، به نام سرمای گل که گرمش ساخت اشک دل ، به نام گرمای دل که نشاند ما را بر بال پرواز ، بر تخته سنگی دردل باد درآب و آواز ، در سایه ی خورشید ، در تیغ نگاه ، در سکوت در بهشتی رویایی که تمام غمها و کینه ها پر کشید .

آبشار سد رویایی که اولین خنده ها ، جرأت لمس نگاه ، نزدیکی و آغاز شیطنت و بچگی ، همه را با گوشه ای آب ، قطره ای از شادی به ما دادی ، و نشاندی دلش در بر دلم ، سراندی همچون ماهی دور مانده از آب در دریای دل ، که مانده بود عمری در تنگی تنگ ، هر چند بلوری اما از اجبار و زوری ، کرده بود لحظه ها سپری با سپری از اعتماد ، غرور و حس تعهد به عشقی دروغی در دنیای دروغین که گر راست نمودی به هر کس باور ندارد راستی ، که همه دارند کاستی ، که نباشد به دور از کجی و نا راستی ، اما پریسان من راست نمود آنچه دروغ می نمود ، آنچه سعی داشت دروغ بنماید ، آنچه راست بود در پرده ی ناراستی ها .

حال امروز مرا برد پای میز محاکمه ، که چرا بردیم به آنجا ، که دیگر نتوانم روم به هر جا ، حال نشین و نشان باز آنروز را در روبروی چشمان ، آیا نداشت ارزش رفتنش به هر جا ؟ آیا نداشت مرگ تلخی ها ؟ آیا نکاشت بذر خوبی ها ، شادی ها و سخت دل کندن ها ، مگر نبود او که در آغاز راه رخ کج نمود ، رو سرخ و ابرو درهم ؟ و عبور از آن لحظه ها مرا مست دیدن مستی چشمانش که مشتاقانه بیشتر دیدن را از من می خواست ، بیشتر بودن می خواستم ،آهسته رفتن می خواست و تند کام گرفتن می خواستم ، لحظه ای سکوت می خواست و هزاران لحظه بودنش خواستم ، رویدن لحظه ی را نشانم داد و پاییدن آن را خواستم ؛

حال های مردم شهر عشق ، فریاد این دل را شما به گوش آن که برد دلم رسانیدش که تنها یک پیغام دارم برایش :

می آغازم زندگی را ، می انگارم هزاران بار آن لحظه ها را ، فریاد می زنم آن خوشی ها تنها :

به نام جدایی

به نام تنهایی

چرا که تنها یاد آن لحظه از عشقت مرا پر ، یاد آن دم با تو بودم لبریزم ، گرمی نفسهایت تحمل سرمای پیرامون را آسان ، شیرینی رساندن خط لبانت مرا برای گذشتن از هر شیرینی با چشیدن جای پایشان دل گرم ، و آوای چنگ زدن و رقصیدن گیسوان در هو هوی باد و دستم عمری مرا از هر نوع چنگ و ساز و آوازی غنی ،

ای بلند بالا و سمین ساق و رنگین مو و گندم گون ، ای خوب ، زیبا و دلربا ، کنم یاد آن یاد ها را عمری یاد ، و ندهم دل به دست باد ؛

روم زین دیار و کنم هر دم از آن که داد عشق را به من یاد ، و نشینم بر عشقت و نشانم نشانش را بر سینه ، رو و بدان که ندارم از هیچ کینه ، که خواهم باشی آسوده ، که نتوانم نشینم به برت و نگویم سخنان بیهوده ، و تنها بیازارمت ، پس ببخش به من این رسوایی ، و دان که نباشد در پیش هیچ سودایی جز عشق ، دوست داشتن و تو خواهی

پس می کنم آغاز پایان را ؛

به نام عشق

به نام جدایی

به نام تنهایی


 

نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت


دنیای بی آب

اویی که دم از دوست داشتن می زد  امروز تنها دوست خواندم ، اویی که قطره ی اشکانش را در شکستن بغض چشمانم گره می ساخت و طره گیسوانش را در لمس عبور لحظه های با هم بودن ، امروز تنها آشنا خواندم ، او که بودنم را با او می خواهم ، مرا خواه نا خواه خواند ، که می توانم همفکری برایش باشم ، اما تا به کی ، تا به کجا ، آیا تا همان ساحل ، تا همان دریا ؛

آری تا به کجا ، ای پری دریایی که راهت را در خشکی می جویی ، تا به کی می خواهی چشمان دریا را تر نگه داری ، که خشکیده است دلش ، تنگیده است گلویش ، و گذر هوا نیز از این تنگه به تنگی اتفاق می افتد .

دیگر چرا دوست ، آخر چرا آشنا ، مگر نمی توان دوستت داشت ، مگر نمی توان عشقت خواست ، آنطور که دل می خواهد ، آنطور که دریا ابر می خواهد ، آنطور که ابر خورشید ، و خورشید رنگین کمان هفت رنگ را در پی این عشق بازی هایشان .و تر ساخت دنیا را ؛ هر چه هست از خشکی را ، سبز ساختش در پیش و خرم ساخت هوایش ، مگر نمی شود نطفه ای در ژرفای این دوست داشتن کاشت و بالید به بالیدنش ، رسید قد کشیدنش و خندید بر خندیدنش .

اما افسوس بر صدها افسوس که او نمی بیند ، او نمی خواهد که ببیند ؛

تو را خدای من و او خوانند ، پس ای خدای ما ، بگشا چشمانش را به قیمت بستن دیدگانم، و بنما به برش آنچه از دل می گذرد ، تا بیند آنچه در پس پرده اش پنهان است. و ببند گیسوانش را محکم در پای عهدی که نمی شناسش ، چه گویی که خودخواهم ؟ آری که تو را خواهم از پس آنچه برایم آشکار نمودی ، که مرا با این طایفه کاری نبود ، در پی رنگ این اطوارها مرا قماری نبود ، ولی دیگر نباشد جایز نگه داشتن آنچه تا به این اوان نگه داشته ام ، پس طاس قمار را به حدی به برش اندازم تا ته نرد عاشقی را برنده جز من نباشد ، تا ته قمار زندگی جز او برایم کس نباشد .

آری رنج این معصیت را به جان خرم ، که معصیت را روی از تو دارم ، و عذابش به جان خرم چرا که آسان تر از درد دوری او ، دوری تو نباشد ، پس یا خوان به برم او را یا خوان به برت ما را . که ما هردوآن خواهیم که تو خواهی ، ما هردو آن خواهیم که کس جز ما نباشد ، کس جز تو نباشد . پس خوانش به برم ، تا که کندم پر از رنگ می برش ، پس خوانش به برم .

آنگاه که رساند او ما را در بیابانی بی بر و نمود آنرا بهشتی و نهاد فرش آسمان را در زیر پایمان چون پر ، نشستیم به تخته سنگی اینبار خشک و نمود موسیقی فضا را باز از آب . پس خدایا اینبار او را و مرا در آنجا ما ساز ، یا که رشته ی زندگی هر یک از ما را قطع و از دنیای بی آب دور ساز.


 

نوشته شده توسط موج در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


ساحل تنهایی

چه سود چه فایده که ندارد اثر ، ندارد ثمر ، هرچه گوییم و هرچه کوشیم ؛ تنها ماند تصویری در قاب روزگار با امضایی از بی مهری ها و نا مهربانی ها در زیر نقش هایش که با نقابی از عشق آن را می پوشاند ، اما کو عشق ، کو فرهاد ، کو مجنون ، که دلها را می کردند خون و می کندند کوه ها و می رفتند روزها ، از برای آنچه عشق می نامیدند و دوست داشتن را چاشنی آن ، و کشیدند ناز لیلی ها و شیرین ها ؛

اما حال چه ؟ لیلی ها را لی لی کنان باید دنبال کرد در خانه های 1 تا 9 همچو بازیچه ای ، و شیرین ها را به تلخی به کام کشید که دیگر کامی باقی ندارند در پی بیش کام نهادن هاشان . و تنها دل به آن خوش داشت که ما هم لیلی داریم و شیرینی ...

می روم و رفتن را جایز می دانم چراکه دیگر ندارم در این حوالی جایی ، دیگر نخوام ماند و خواهم راند ، کشتی دل را به ژرفنای دریای تنهایی ، چرا که بی کس ماندنم را او خواهد فهمید ، دوست داشتنم را خواهد دید و پسندید ، اویی که تنهاست و دارد هر چندی ابری که برایش بگیرید ، خورشیدی که صبحهایش را با رقص موجهایش آغاز کند و غروب های عاشقان را ، و همه ی اینها را ساحلی سازد که شاید روزی جای پای آن که را دوست می داشتش ، در طلوعی بر فرشی از سنگ ریزه ها که نهاده در زیر پایشان جشن بگیرد .

پس قرار ما آن روز صبح در ساحل تنهایی


 

نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت


تولد مرگ

تا حالا شده هدیه ی تولدت را چهار روز جلوتر بگیری .دیگه از دنیای این شهر حالم بهم می خوره .پیش خودش فکر می کرد که با این کار اولین می شه . دیگه روزها برام سخت می گذرند . بیچاره نمی دونه که اول و آخر خودشه . صبحش این رو حس می کردم . خیلی خوشحال بود و تنها خوشحالی او بود که من را هم خوشحال می تونست بکنه . توسی بود یا خاکستری یا شاید هردو . اصلاً از این که تا به حال این اتفاق نیفتاده بود متعجب بودم . با یه ساک قهوه ای تقریبا اندازه ی خودش که به زحمت حملش می کرد . سینه کش رو دست تو دست هم بالا رفتیم . با دیدنم لبخندی زد و من تبسمی تلخ . وایستاد و لی گفتم باز هم بالاتر اونجا . موهاش تو باد حرکتش چرخ می زد . باز هم رفتیم تا رسیدیم به یه تخته سنگ خیس . سوار شد و مثل همیشه من سلام کردم .نشستی تر داشتیم با روکشی از ابر در فضای اطرافمون . این بار زیاد علاقه ای به بغل گرفتن کیفش نداشت چراکه . ابرا را نشونش دادم که زودتر از من دیده بودشون . چیز یزرگتری در دست داشت . کنار هم و در آغوش پوشیده ی هم قرار گرفتیم روی تخته سنگی خیس . ولی اون اینطوری نیست . از کوه و فضای دورو بر شروع کردیم به نگاه تا چشم انداز گذشته ها و درگیریها و خاطره ها . چرا که در انتخابی که فاصله ی کوچک و بزرگ را به راحتی میشه دید ، پا بر تعهد ننهاده و استوار کوچکی دور را در بر می گیرد اما . کم کم لمس لطافت بازوانش در چنگال زمخت و خشنم حسی عجیب را به من نشان داد . ای کاش کمی تحمل و تامل بیشتری داشته باشد تا که . حسی غریب و گیج کننده اما فرح بخش . حداقل بد را بد بر نگزیند . آرام با حدت حرف می زد . چراکه تنها دیدن شادی و مسرتش مرا خرم خواهد کرد حتی بی او . و با شدت گوش می کردم ولی صدایی نمی شنیدم . حتی به رقم از دست دادنش . چراکه یک جمله جانم و تنم سرانگشتانم را لمس می کرد و آنها هم بازوان نحیف و لطیفش را . آنقدر دوستش داشته دارم و خواهم داشت که . تا دقایق ساعت گذر لحظه های زود گذر را نشانمان داد و عبور از آن لحظه از زمان را . تنها خواهان خواسته هایش باشم و خواسته هایم را قربانی خواسته هایش کنم . سردی سنگ بر دل ساعت زمان گذشتن از آن خوشی ها را داد زد و بلندمان کرد . آنقدر بزرگ هست برایم تا کوچکی هایم را فدایش کنم . سراشیبی را تندتر از هر شیبی در جلویم لی لی کرد و همچو گردی غبار آلود در پی اش پایین رفتم . این ها را در دل می گفتم و او تنها ذوق دادن هدیه را داشت . چون که می دانستم گذر از آن لحظه ها تنها غبار این لحظه ها را برایم خواهد گذاشت . با انتخاب مسیری طولانی اذیت دیر بیش خوشحال گشتنش را بر او روا داشتم و از این آزار لذت می بردم . غباری که خواهد ماند در اینجا در این شهر . چرا که تنها زمان های بیشتری را با او بود م تا مرور بیشتری در ذهن داشته باشم در عبور از این خاطره ها . در شهری که ظاهرش شهر بود و غالبش طرح و توطئه . در گذر از این بازیگوشیها پچ پچ ها و در گوشیها و لوس لوسی ها و تیز هوشی هایش .شهری که رشد یافتم در آن همه سدهایش ، دیوارها و صخره هایش .رفتیم در راه با عبور از کبوتر ها و سفیدیها و سیاهی های جاده و کناره ی پر خاطره ی جاده . تنها ماتم از این که چرا او انجا بود و چرا این زمان یافتمش . رسیدیم به تنها گوشه ی دنیای پر خطر در نقطه ای که به جد می گویم ندارد بر کس خطر . اویی که همیشه در رویاهای طلایی می درخشید چون زر در خوابم هایم . یک به یک داد آنچه را که گزیده بود برایم . پری دریایی ام فرشته ی لالایی ام . این ها بودند هدیه ی تولدی که دوستش ندارم بی او و تولد مرگم را می خواهم هرچه زودتر که یابمش کاش در دنیایی دیگر اما این بار تنها .


 

نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


عروسک نازو کوچولویم

زبان انگشت بینی چشمانت را نشناختم

تا که طعم لمس بوی نگاهت را با چه طرحی بر سر در دنیا نقش کنم

ای سیمین سخن و برنده تن

ای هرچه خوبی را تپاندی در روح و تن

بده هرچه داری از غم و تنهایی

که دارم کویری گشاده از آنچه تو خواهی

ای گندم گون و کش دار گیسو

بوییدم عطر جانت را هر سو

بسپار کنده ی دردهایت به من

تا کنم ریشهایش را ز تن

و برمش به دشتی بر آب از ابر تنهایی

و سیلی سازم بر سرش از آنچه تو خواهی

بیا بیا ای که خوبی را خوبتر از خوبان ساختی

بده بده و بستان هر چه از من ماند و خواستی

چرا که نه تن خواهم نه جان

تا نباشد نفسهایت بر صورتم روان

همه ی حروف را حرف حرف در کنار حرفهایت

همه ی واژگان را در تنگنای کلمه هایت

جمله سازم تا که گویم چه هستی چه خواهم

ای گندم گون و سیمین ساق و برافراشته بالا و آبی دیده

 دنیا تا به حال این چنین برو بالا را بر قدمت و هیبت خود کی دیده

بده دستانت را که سردشان است کف دستانم

بده گیسوی مستانت که خالیست جایشان در چنگ مستانم

بده  می صدایت تا که مست شوم از سودای نوایت

 آن دم بزن ساز دل تا که رقصم در لوایت

ای پریناز و پریچهرو ای پرگلم

ای عروسک نازو کوچولویم

 


 

نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting  دریای تنهایی

RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM


Alerm Clock

your system clock is:

step1:when you want the clock is ringing? select hour: select minute:

step2:browse your sound file:

step3:
if you minimize this window you can't hear any sound.

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting  دریای تنهایی

RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM


Alerm Clock

your system clock is:

step1:when you want the clock is ringing? select hour: select minute:

step2:browse your sound file:

step3:
if you minimize this window you can't hear any sound.

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting