آمدم اما بی دل ، بی تو ، بی خود ، بی جان
دلکم نمی دانم چه می دانی از این دنیا
که می خواهی بمانی بی من و تنها
ا ی خدا ، خدای ما و تنهایی ،
خدای دریا و پری دریایی
چرا اینگونه چرخ زمان
چرا اینگونه گذشت این زمان
بار الها برسانش به شادی ، به عشق و شادکامی
تا رسم به آرامش و مهر و تو خواهی
پروردگارا ، کجاست مرز خوشبختی ،
کجا نهادی خط بی مرزی ، که رسانیم یکدیگر بدانجا ،
که نمانیم اینطور تنها ، که نخوریم غمها
دگر ندارم اشکی برای گریه ، که خشکیده ابر گریه
چگونه الان حالش ، چگونه است احوالش
نداد جوابی به پرسشم ، نداد پاسخ به خواهشم
نباشد دل بی دلدار پیدا ، نباشد امید از پس فردا
ای دل ای امید تا به کجا
این عشق نومید من به کجا
کردم دل بهر حضورت
گشتم خالص و سرگشته و مهجورت
بردی امید دوستی را به سراب
گذاشتی زخم خار و درخت خشکیده و توبه ی آب
نوشته شده توسط موج در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
به نام لحظه های با تو بودن
امروز می نویسم یرای فردا ، برای تو ، برای آینده ، برای ....
امروز نامه می نویسم نه خاطره
امروز از تو می نویسم ای زیبا کره
ای انگبین و شهد آلود ، ای پری
یک دنیا آرزو دارم ، تا ازم دل بری
سلام بر حباب های ترکیده و از هم پکیده
سلام بر پرده های از هم دریده
سلام به پاکی ، به صداقت
به آنچه باید دید از نجابت
سلام به قرآن و صوت زیبای قاری آن
سلام به یوسف و زلبخای زمان
ندارم امروز رهایی ز غم که ندارد جدایی ز من
چه زود خاطری ای زمان
چه زود فراموشی هر زمان ،
به آنچه نداری دگر دست به آن
نکشم کنار پا را ، نذارم جدا دست یا را
که دل دادم به برش ، سر خواهم ز سرش
آنگاه دست خسته ی دل را در گرو انگشتان کشیده و نازش آرام سازم
و قدمها را در کنار پاهایش استوار
و پر کشیم بی بال به سوی سرزمینهای دور به
سوی آسمان،
به سوی خدا
و ماند گردمان بر آسمان ، رنگارنگ ، از هفت رنگ ،
از هفت شهر عشق ، همچو
رنگین کمان
نوشته شده توسط موج در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت
مرا درياب ، مرا زينگونه عاشق بودن
مرا زين عمر رفته
مرا زين آب رفته
مرا زين عشق مرده
مرا در فرشي کهنه
مرا زين خاک غربت
مرا در عشق مردن
مرا بي غصه درياب
درين سراي مرده و تنگ
جدا از هرچه نيرنگ
درياب
مرا درياب
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
حقيقت زندگي يک چيز است ،
و آن روياي دوست داشتن
دلم روياي عشقت داشت
ولي دوست نمي داشتت
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
آ خدايا ...
تنهاييم را ببين ، درد کشيدن و رنج غصه هايم راببين
چاره خواهم ز درگاهت هر بهار ، گر شماري رسد تا به هزار
ملتمس و سينه سوزم در فراغش
از تو خواهم که باشم در کنارش
تنها يک دم تا که بوسم کف پايش
به اشک چشم و خرم آن ناز و ادايش
اي بزرگ ، اي کريم ، اي رحيم ،
تا به کي اين ره را تنها رويم
هرچه باشد مسلهت خوش پذيريم
شکوه داريم اما آن را هم پذيريم
گر که گويي عشق را دوري پذير
ناز و عشوه کم کن، غم برگزين
لال گردد زبان و حرف پذيرد
دل رود زين معبد و کنجي گزيند
تا که ره هموار و دل استوار
که تو خواهي و خواهاني و قادر ، متعال
که تو هستي ياري رسان و منجي عاشقان
هر چه داريم از اين دل و ديده هست از برايت
هيچ جز عبد و شکر معبود نباشد از برايت
گر مناجات دل سوداي عاشقي است
گر تمام وجود و تن تنها عاشقي است
اين تو خواهي ، که دل دادي به من
اين تو کردي و اوردي سر به سر
که من بنده اي بيش حقيرم
کز مسلهت و خواست تو کي غير پذيرم
پس بده به من آنچه ستاندي
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت
آشنايي را ديدم ، نشناختمش
گذشتم از کنارش ، دور بود فاصله ها
صدايش را مي شنيدم ، اما بي آوا در سکوت
رهايش کردم ، در آغوشم ماند
صدايش کردم ، رو برنگرداند
نگاهش کردم ،
اما نبود آنچه که من با دستانم
در پي لمس آواي نگاهش ،
در پي گرد پايش
بر کاغذي بي خط و قلمي بي جوهر
مي نگاشتم و انگاشتم که حضور دارد....
حضوري سبز ، آبي ، گرم ، نرم در نگاهش
حضور را شنيدم ، صدايش را ديدم و نگاهش را لمس
حضوري همچو سکوت ، همچو پر کاه
چون شمع در شب تار ، همچو گل لاله
حضوري همچو شب در جاده اي بي انتها
حضوري چون خط سفيد در پس يک نگاه
همچو بوييدن عطر ياس در شامگاه
بود همه ي اينها
اما آنچه که ديدم ، شنيدم و در آغوش کشيدم
نبود جز تنهايي ، به اندازه ي يک دريا
نوشته شده توسط موج در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت
تعطيل روز جمعه را به انتظار مي نشينيم
که شايد کسي ، روزي ، ز دياري بيايد
و فقط مي نشينيم به انتظار
که اينگونه راحت انگاريها را به اسم فرج
به خيال ، مي پذيريم و به دل مي خريم
اما آنکه موعود است و معبود اين جاست ، همين جا
در اين نزديکي ، آشيان دارد در اين آبادي ، در اين سبزي در بهار
در پي زمستانهاي سرد و پسش گرما و حلاوت است و ميوه ي تر
که گذشت را مي چشد ب زردي پاييز و تندي باد خزان
چشم مي بندد از ترس خاک ريزان و برگ برگ شدن درختان در بهار
تا که خواب بيند يک زمستان باز رسيدن بهار را
نو شدن ، تازه گشتن و با سبز به جشن و سرور نشستن
پس اين تغيير و دوباره گشتن را چطور نتوان ديد با انتظار فرج
نوشته شده توسط موج در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
کاش مرگ بی مرگی آسان بود
کاش ترک بی برگی آسان بود
کاش نیش زدن زنبور زرد نبود
کاش هرجه تلخ ، عسل بود
کاش غم می زایید هربهار
کودک نو شکفته از هزار
کاش شادی نبود مرگ بود
کاش قطره ای اشک جای تگرگ بود
کاش موج نبود دریا آبش از تگرگ بود
کاش قصه ی غصه هایم روی برگ بود
آمدن بود اما بی مرگ بود
رفتن داشت کاش بی برگ بود
ساختن دنیا را اشک بود
کاش پری قصه هایم بی مرگ بود
نوشته شده توسط موج در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
علی ای همای رحمت ، مظهر عشق و عدالت
تو چه آیتی خدا را
که نشاندی به بستر عشق فاطمه دخت اخا را
تو بزرگی و سرور
نور چشم پیغمبر
فاتح بدری و خیبر
وقتی پا بر زمین نهادی
زمین در دست خود گم شد
به گله پیش خداوند
ز عجز در توان خود گفت
که چنین قامت و هیبت
نگنجد در خاطر من
این چنین طالع رخشان
نبوده به خاک عمرم
ز عدن تا به گلستان
ز من بگذر ای خداوند
که من پوچم
تنی فرسوده به خاکم
خداوند چو این گله ز ارض دید
بنشاند ارض را به پیشش
دستی ز سایه مهر
کشید بر خاطر پریشش
« علی روید ز مام خویش ز خانه ی خدایی
آندم گشوده گردد در ملک لا فتایی »
علی ای همای رحمت ، مظهر عشق و عدالت
که پدر بودی حسن را که پدر بودی حسین را
ای پدر پشت و پناهم
ای پدر شارح راهم
تو اسوه ی گذشتی که ز عمر خود گذشتی
دست گرفتی پای گرفتم
خم گشتی راه گرفتم
پیر گشتی ، من جوانم
قدر پیریت کی بدانم
بار الها بار خدایا
کز این عمر ، جوانی
قدر ، تاب و توانی
که دادی به لطف خویشتن
بستان کم کن رنج ندیدن
نوشته شده توسط موج در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
تق و تق صدای ضربه های پای اسب درشکه و تکرار آنها بر روی سنگ فرش خیابان های خالی از نفس ، و کشیده شدن قوطیهای آویزان از درشکه روی زمین ؛ مردم شهر مثل روزای دیگه جلوی خانه هاشان منتظر رسیدنش بودن ، امروز هم آمد ولی تنها اسب و درشکه هستند که می روند ، دیگر از مرد جوانی که با شور همیشگی دست نوشته هایش را بین مردم صبح به صبح پخش می کرد ، خبری نیست . اسب دهنه ی خود را بالا می کشد و با سر اشاره ای به درشکه که پشت سرم بیا و دم نزن ، درشکه هم کشان کشان خود را در پی اسب می کشاند ؛ می روند به سمت خورشید که تازه سر از دیوار دریا برآورده در جاده ی ساحل ، انگار به دنبال صاحب خویش می روند که امروز را صبح نکره ، حتما خواب مانده در ساحل ، ساحلی که تمام روز را در آنجا به نظاره می نشست ، اما به انتظار چه ؟ مردم شهر با دیدن آنها بی مرد جوان ، یک به یک به هم خیره و بی اختیار در پی آنها روان می شوند ، که شاید آخرین برگ از داستان عشق نافرجام او را که هر روزه قسمتی از آن را برایشان می نبشت و به درب خانه هاشان می آورد ، ببینند و بخوانند ، تا بفهمند که مرد جوان بود که معشوقه اش را ترک کرد یا که نه معشوقه بود که عاشق خویش را تنها گذاشته ... حال صداهای پاها از اسب و درشکه و زنگ های دوان به دنبال آنها به صدها پای نگران مردم شهر در پی آنها رسیده و هر خیابان و هر برزن بیش از پیش می گردد . همه می روند اما آیا در ساحل می یابند مرد جوان را که کلبه ای چوبی در آنجا از برای خویش داشت با باغچه ای از گلهای لاله سرخ و لیلیوم ، که در یک برگ از برگ های عشق نوشته هایش این را از زبان معشوقه اش گفته بود که : « لاله ی سرخ . لیلیوم خیلی دوست دارم » و همه می دانستند که اینها برای چست . هر خیابان که به ساحل نزدیک می شدند تعداد نفسها بیشتر می گشت ولی صدایی جز دم هایشان از آنها بر نمی آمد ، حتی جرات به زبان آوردن آنچه در دل داشتند و در سر می گذراندند را نداشتند ، چرا که در آخرین برگ از داستان ، مرد جوان فردا را روز پایان عشق خود خوانده بود که خواهد نوشت پایانی بر داستان خود .و همه با دلهره ای خاص منتظر دیدن برگ آخر از داستان او بودند . حال خیابان ساحل و حتی خود ساحل را می توانست دید ، تنها چند صد متری بیش فاصله نبود ، همه برگ دیروز از داستان را به یاد دارند که ؛ « خواهد آمد ، بر اسبی سفید ، در سپیده دم و دمی خواهد ماند در کلبه ام و عشق بازی کند با معشوق خویش و من در پای ساحل غزل از عشق خواهم سرود ، آواز از ته دل خواهم خواند برایشان که و ساز دل را با نوای قوهای عاشق هم ساز نمایم . » همه چشم انتظار دیدن آنچه او ساخته و پرداخته بود در سالیانی که در این شهر در لب ساحل خانه داشت و زندگی خویش را از طریق فروش بر گه های داستان خویش می گذراند ، بودند که چه می شود سرانجام این داستان ، و این مرد که آیا باز داستانی بعد از آن خواهد داشت برایشان . خیابان به انتها رسید ، اسب ایستاد و درشکه ماند ، مردم هم در پی آنها ، چرا که از سمت ساحل کسی یا چیزی در بین تیغه های آفتاب رخ می نمود ولی تشخیص آن مشکل بود ؛ آیا مرد جوان است ؟ نه او که گیسوانی به این بلندی نداشت ! .... یک زن است ، آره یه زنه ... اونجا رو یکی دیگه هم هست ، ولی اون دیگه مرد ، آره یه مرد ، خودشه نه اون که به این چاقی نبود ، بیچاره پوست و استخون بود.... راست می گه .... پس اون دیگه کیه ؟ .... نمی دونم ... همه ی اینها را مردم که حال لب باز کرده بودند می گفتند ولی باز سکوت کرده و آرام به حرکت در آمدند ، دیگر در چند قدمی آنها بودند ، و دیدن آندو را با هم و بی مرد جوان ، همه می جستند مرد جوان را در نگاه آن زن ، و می جستند جواب هزاران سوال را با نگاه در چشمان آن زن ، آره خودش بود ، همونی که در برگی از برگ های داستان ، شرح صورت و اندامش رفته بود : « قد متوسط ، صورتی نیمه کشیده ، پوستی گندم گون ، چشمانی روشن ، به مثال دو کره ی زمین ، بینی کوچولو و گیسوانی بلند تا پشت کمر حتی پایین تر ، ابروانی ناز که به شیطنت خنده هاش کمک می کرد ... » همه شناختند دختر داستان را ، ولی نشناختند مرد همراه آن را ... سکوت کرده و خیره به دریا ایستادند ، تنها صدای قوی تنهایی را از وسط دریا می شنیدند ، که به تنهایی آوای مرگ قوی عاشق را سر می داد .
نوشته شده توسط موج در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
چه ساده به آنچه به دنبالش بود رساندمش ، چه راحت از رو در بایستی چند ماهه در آوردمش ، و چه ساده گفت آنچه در دل داشت و صبوری کرده بود تا نرنجم ، که چه بی رنگم ، اما رنگ دوست داشتن تو سالها با من بود ، و با یافتنت قوام گرفت و خواستار بارور شدن بود ، تو را دل دید نه دیده ، تو را گذشته خواست ، نه حال ، لحظه و هوسی زود پا و گذرا . پری آسمانی من دریایی بگذر ز دنیا و گذشته و حال و آینده ، که تمامی آنها در برابر خواسته های ما تاب و دوام مقابله ندارند ، آنقدر طناب دار این دوست داشتن بر گردن این روزگار زخیم زنیم که گردن زمانه خرد سازیم ، چنان تیری به چشمان بخیل زنیم تا چشمی نماند ، آنگاه ، کلبه ای سازیم از چوب و سنگ باغ عشق ، آبش ز در یا و بامش از آسمان دوست داشتن ، خلوتی سازیم از برای نغز گفتنت و دلبری هایت ، و از خدا شنیدن ، و دل را قربانی بلا گردان ، ابروان کمان و چشمان و نگاه مهربان سازم . ای محرم رازم بیا کنارم بازم ، که هستی تمام نیازم ، میمیرم گر نباشی ، می نویسم تا که باشی در خطم در مشقم در عقلم ، که ندارم عقلی ، از روزی که دل را دادم به دست باد و قاصدک ، تا رساند پیام دل را به دلدار که نمانده برایم از برای کس دلی ، سری ، تنی و وجودی ، که جمله تمامشان را به صف برای یاری فرستادم از برای ارادت ؛ از برای گفتن حرف دل . خواب دیگر یادی از چشمان بسته به یاد ندارد که چشم نتوانست بسته شود تا یاد آخرین لحظه ی دیدنت را به تاریکی ها بسپارد ، تاریکی های گذشته هر روز روشن می شوند و می خوانند آوازی حزین از بی مهری ها و بی وفایی ، و داد کشم سرشان که... یارم باوفاست ، جز محبت چیزی از او بر من نیست روا ، جز دوست داشتن ازو ندیدم .
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت
« دوست دارم از اینکه هم فکر باشیم,کمک کنیم به هم
اما من تماشای دریا رو دوست دارم,نمی تونم..و نمی..که به دریا بزنم.
همونطور که دریا و هوا هیچ وقت کنار هم دوام ندارند,این نظام طبیعته ».
پس چرا اینها را از یکدیگر دریغ می کنیم ؟
چرا دوری می جویی که دوست دار هم فکری هستی ؟
گلم مگه دریا می تونه بی هوا دوام داشته باشه ؟
پری دریایی جز دریا کجا می تونه مسکن داشته باشه ؟
کدوم طبیعت دریا و هوا را جدا از هم دیده ؟
« من هوا...تو دریا
....بله موج ها را دیدم که وقتی هوا دلش نا آرام و پر تنشه او هم دلشو به هوا که باد شده و می خواد طوفان بشه می ده و وقتی ایندو با هم یکی میشن هیچ کس یارای مقابله با اونا را نداره ، این را تو دیدی ؟
....
دریا فقط خوشحالی هوا را نمی خواد مگر دریا نبود که اوخر ایام دیر را به اصرار در پی علت ناراحتی هوا و نا آرامی هاش بود ؟
...
هوا باید دیگه دریا را شناخته باشه که ، اونقدر سختی صخره های روزگارو کشیده و سر صورتش با ضربه ی اونا زخمی شده و دلش خون ، ولی باز آرامش خودشو حفظ کرده و کسی از درونش خبر نداره ، و همه ی اینها را با صبر و تحمل گذرونده ، و این یکی را می تونه به دل بکشه و هیچ نگه ولی دل از درون آب می شه و ترس از دریا گشتن درون دارم بی هوا و گندیدن این آب بی هوا .
...
تنها پیام دریا به هوا اینه که کسی که در دل دریا اونم به عنوان پری دریایی جای داره هیچ وقت تندی و خطری را نخواهد دید و این دریاست که همیشه پیشاپیش خطرها پیش می ره و دافع تمام بلاهایش خواهد بود .
_و در قانون طبیعت هیچ کجایش ننوشته که آب و هوا جدا از هم هم زیستی خواهند داشت ؟
و دنیای امروز و دیروز هم نمی تونه بی این دو زنده باشه و نام دنیا بر خود داشته باشه.
اگر دوری از من را می خوای ، باشه دل من مال تو و همه ی خاطره ها که روزی هر روز سفره ی دلم و زینت چشمانم خواهند بود در خاطرم خواهند ماند اما نه خاطره !!!!!!!!!!!!!!!!
و امید دارم که کوچک خاطره ای در بین خاطراتت باشم،
ای دنیا دنیا خاطرم از برای تو
خواهی ماند تمام دنیا در خاطرم
نوشته شده توسط موج در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت
عیدی امسال را گرفتم با رفتنش ؛
دشت کردم غصه هایش ،
که سازم خاطره هایش را نقش در قصه هایم ؛
دریا را رام کشتی نا آرامش می سازم ،
و موج را از او دور ، تا تلو تلوی تلأ لوء نگاهش را گیرم
و صاف چون اشک چشمانش سازم ،
چون ناخدا اوست شوم جاشوی عرشه اش ،
و روبم هر صبح تاریکی ها را از سپیده ،
و گیرم شاه ماهی های اقیانوس ها را کشانم به برش ،
و سازم غذایی از دل گل سنگ های صخره های مغرب
و سبزه ها و خزه های دوردست مشرق
آندم که پا بر عرشه ی کشتی اقیانوسها نهد
عروس دریایی رخ خود را در نقاب کشد
ستاره اش زانو زده و نقب در پرده ها زند
منجمله موج و دریا را هول بوسه بر پاهایش
و سر خوردن در گوشه ی آن نگاهش
دست کشیدن بر گیسوان و لمس بازوانش
و بوئیدن عطر و عنبر صدایش
و بریدن ز دنیا و تمام متعلقاتش
اینها را گفتیم در خیالی خام که خواهد خام ماند و خشکد در انبان خاطره ها و رویاهای نایافته و نیافتنی ،
و شود عقده ای دیدن دنیای نگاهش و لمس صدایش و این عقده کاش زود غده گردد و گیرد حلقه نفس را که دم برآوردن بی او بس بیهوده است و بی اراده .
تنها خواهش این تن تنها را به جا آر و خوش باش و خوش وقت و بخت ، که شاید اینگونه ، دل را آرام سازیم که بی ما به از با ما بوده است ، که شاید با ما اینگونه نبوده است .
و در دل را همواره باز از برای آن یار سازم که ما را همراه نخواست ، ندانست و ... ولی این دل که بی دلش ساختی تنها در گرو توست و توانی که بازش یابی در هرسو که چشمی باشد ، عشقی باشد ، امیدی باشد .
در هر گوشه از این دنیای نامرد پرور مرد کش ، در این دنیای خشک ، در این دنیای بی آب و پر کویر ، که دارد سراب ها بسیار و یارهای مهربان نما بی شمار ؛
بدان که هر جا پا نهی سر آنجاست ، همیشه این چشم و دل دریا و موج ها آنجا باشد فرش زیر پایت ، تا که نرم سازی آن را ، تا که آن سازی آنرا که می خواهد ، تا شاید روزی باز دست گیریم دستانمان را گره زده در هم ، شانه هامان را برای گریه کردن با هم ؛
و قدم ها را در کفش های هم ، و جا پا هایمان یکی و گرد روزگار یکی .
قلب هامان یکی ؛ و یکی یکی ، یک ها را یکه و یک سازیم که دیگر کس نماند جز ما ، که دیگر من نماند با تو ، و با شد تنها ما .
و دریا را سکوی پرواز با بالهای پری دریایی و موج را با هوا یار سازیم برای رهایی ، تا نباشد جدایی .
کجاست وقت رهایی؟چیست طعم جدایی ؟
نوشته شده توسط موج در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
چه زیباست این نوبهار خزان عشقم ، چه غمی دارد این لذت گسستن ، و چه سخت است این آسان گذشتن ، کشیدم انتظار جدایی را به چه راحتی ، دیدم پشت کردن و رفتنی و ندیدنی چون من ، از او ؛ کشیدم درد حقارت را با چه عشقی با چه شوقی ، شنیدم اهانت هایش را با چه چه حرصی ، چه ولعی ؛ گفت و رفت ، خندان ، التماسش کردم گریان ، دویدم به چرخهای پاهایی که همراهمان بود همیشه و هرجا در نا کجاها ، و ندیدن دیدگانم روبرویش را از پشت سیل چشمانم و ، مضروب شد همرهم تا نرسیم به رسیدنها؛ رفت و نشنید نوای نای خسته ام ، نخواست ... رفت و نخواست بداند که کجایم ، چگونه ام و تنهایم ساخت همچو همیشه ... گوید که آبم و او هوا ، پس چگونه آب ندارد بی هوا نامی نشانی و دوامی ، پس چرا آب می سازد هوا و هوا دارد در دل آب ؛ من آب نیستم یا نیستی تو باد ؟! به سرور اشک و آه می نشینیم این عید را در پی نامردمی ها ، نامر دی ها و ناراستی ها ، ساز دل را در ماهور و همایون این فصل شش و هشت کوک می سازیم ، که تنهایی را کوکی نیست جز آن ، و چنگ دل را بر تارک تاریک دلی می زنیم که خانه ای از بی مهری ها ساخته برایش ، دل دگر چه هوایی دارد در این هوا در این شهر در این هوای غبار آلود ، که چشمم را کور گرد نگاهش ، لب را بسته ، گوش را کر و دل را خر و رام آن چه می نمایاند ساخت . رفت چه آسان ، باد خواند خود را بی آب و خواستار تماشای آب در کویر دلش ، پا گذاشت بر ساحل دریا و له ساخت سنگ ریزه های فرش نگاهش را بی هیچ حرمتی ، بی هیچ صداقتی ؛ باد را آب می سازد در هنگامه ی امواجش و موج را باد سازد با رقص نگاهش ، این را می داند و نمی داند و نمی دانم که دانسته اش را برای چه نمی خواهد که بنماید که می داند . رو و گیر آن تکه ی جا مانده از دل را که پاره پاره اش ساختی و به چنگ باد سپردی و پر آگنده ساختی اش از نا مهربانی هایت ، که دگر نخواهم هیچ دلی و نتوانم که نگه ش دارم بی تو ، باشد امانتم به دستت و بسپارش به بادی که از هوایت برخواست تا دفن سازدش در قبرستان بی دلان ، دلدار ز کف داده . و تنها خواهش آن تکه پاره از دل را به جا آر در پایان هر زمستان ، در آرامستان مردان تنها مانده ، و بی دل ، که شاید بیند رخ همچو خورشیدت را در شبی تار . پس قرارمان آنروز که گرم بود دلت و تنت و دامنت در ساحل دریا ، و آن شب که سرد بودی و زمستان را پایان دادی قطره اشکی داشتی برای خاک مزارم . که آنروز فرش سازم دل را برای خنکای وجودت ، و آن شب تر سازی کویر دل را با شبنم گل نگاهت ؛ که تنها رخی خواهی بود در چشم دنیایم .
نوشته شده توسط موج در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
تنهاترین تنهائی هایم را تقدیم باد سازم ُ که قاصدک عشق را خبر ساز حال من بر همگان سازد .
زیباترین زیبایی ها را تقدیم زیباترین زیبایی که به زیبایی برمن زیبا نمود زیبا نمایم.
زشت ترین زشتی ها را به زشتی هرچه تمام تر بر زشتی که بر زیبای من نظر دارد به زشترین وجه از زشتی زشت سازم.
نوای نای نال آلودم را به آرامی نوای نی ساخته تا در نی نی عشق خوابش سازم - رامش سازم - آماده برای عشقش سازم .
عشق را آماده ی آن دوست داشتن دوستی سازم که دوستی را بر دوست داشتن مقدم دانست .
خود را آماده ی مرگ این دوستی و دوست داشتن و دوست بودن - دوست نمودن و هرچه دوست خواهی می نمایم .
چرا که دوست دوستی خود را رنگ نا دوستی می زند و چکش زنگ دوری را در سر پتک می سازد .
تقدیم به هر چه نادوستی در پرده ی دوستی ها
نوشته شده توسط موج در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 8:11 موضوع | لینک ثابت
پایان روز بودنم را باز به تنهاییت به جشن می نشینم، آغازین روز از پس پایانی تلخ را به نظاره می ایستم، نشستن و ایستادن ، بالا و پایین ، فراز و فرود ، آغاز و پایان ؛ همه را با عبور عشقی ازلی بر دلی عاشق بر دلی غافل از غیر ، گره سازم و پشت سر نهم که محکم بر پشتوانه ی از پشتم که دانم او هم استوار تر از من نگهش خواهد داشت ، بر گرده کشم و برسینه داغش را در دل نهم تا نشانش را هر کس که خواهد برش هویدا سازم . خیال را در خیل خوبی هایش مخیل سازم و ماهی خولیایی دل های مریض ز سر دور . دژبانی را خوب یاد گیرم تا استوار درب دل را قفل زنم . نگهبانی در شب را آموزم از آنکه شب هایش را ستاره باران کنم . صف جمع و رژه ی عشق را در برابر سن دیدگانش بی کژ و کاستی روم ، که دنیای چشمانش جز نظم زیبایی نیست . مشق عشق آنقدر کنم تا تا خطی از دل باقی نماند در وصف خوبی هایش . این همه را از آن کنم تا در دل برش پیدا و نهان ها برش آشکار که خوانمش برای ادامه مشق بر صفحه ی دل . بیا که باید یک بار با خطی خوش همه جا به نوبت را مشق کنی تا فردا که بر سر کلاس عاشقی بر یک نیمکت باز در کنار هم نشینیم تا زنگ تفریح و نان و پنیر عاشقی را بر سر سفره ی دل به دندان کشیم .
نوشته شده توسط موج در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
به نام خورشید به نام دریا به نام ماهیهای دور مانده از آب ، به نام خوبی به نام بدی ، به نام آنچه می ماند به نام خوبی و بدی به جا، به نام زشتی به نام زیبایی ، به نام هرچه تو از آندو به من دادی ، به نام ساحل بدون موج ، به نام برکه های بدون قوهای وحشی ، به نام پریسان من ، پریسان اویی پر رنگ تر از من . به نام لحظه ی عشق که خواندش برایم ، به نام زیبایی که رخ نداد به برم ،به نام عبور از آندم که دیدمش هراسان در رویایی که می بلعیدش موجودی اندر سیاهی جسمش ، به نام آن جاده که جدا نمود از منش با رفتنش ، به نام دیواره های خط کشیده از سنگ ، خاک ، هوا ، عطر باران ، و چک چک های آب ، به نام آندم که کشیدمش به برم که نمود فراخ سینه ی دلش ، به نام خنده های ریز و کوتاه ، قهقه های شیرین و کشدار ، به نام سرمای گل که گرمش ساخت اشک دل ، به نام گرمای دل که نشاند ما را بر بال پرواز ، بر تخته سنگی دردل باد درآب و آواز ، در سایه ی خورشید ، در تیغ نگاه ، در سکوت در بهشتی رویایی که تمام غمها و کینه ها پر کشید . آبشار سد رویایی که اولین خنده ها ، جرأت لمس نگاه ، نزدیکی و آغاز شیطنت و بچگی ، همه را با گوشه ای آب ، قطره ای از شادی به ما دادی ، و نشاندی دلش در بر دلم ، سراندی همچون ماهی دور مانده از آب در دریای دل ، که مانده بود عمری در تنگی تنگ ، هر چند بلوری اما از اجبار و زوری ، کرده بود لحظه ها سپری با سپری از اعتماد ، غرور و حس تعهد به عشقی دروغی در دنیای دروغین که گر راست نمودی به هر کس باور ندارد راستی ، که همه دارند کاستی ، که نباشد به دور از کجی و نا راستی ، اما پریسان من راست نمود آنچه دروغ می نمود ، آنچه سعی داشت دروغ بنماید ، آنچه راست بود در پرده ی ناراستی ها . حال امروز مرا برد پای میز محاکمه ، که چرا بردیم به آنجا ، که دیگر نتوانم روم به هر جا ، حال نشین و نشان باز آنروز را در روبروی چشمان ، آیا نداشت ارزش رفتنش به هر جا ؟ آیا نداشت مرگ تلخی ها ؟ آیا نکاشت بذر خوبی ها ، شادی ها و سخت دل کندن ها ، مگر نبود او که در آغاز راه رخ کج نمود ، رو سرخ و ابرو درهم ؟ و عبور از آن لحظه ها مرا مست دیدن مستی چشمانش که مشتاقانه بیشتر دیدن را از من می خواست ، بیشتر بودن می خواستم ،آهسته رفتن می خواست و تند کام گرفتن می خواستم ، لحظه ای سکوت می خواست و هزاران لحظه بودنش خواستم ، رویدن لحظه ی را نشانم داد و پاییدن آن را خواستم ؛ حال های مردم شهر عشق ، فریاد این دل را شما به گوش آن که برد دلم رسانیدش که تنها یک پیغام دارم برایش : می آغازم زندگی را ، می انگارم هزاران بار آن لحظه ها را ، فریاد می زنم آن خوشی ها تنها : به نام جدایی به نام تنهایی چرا که تنها یاد آن لحظه از عشقت مرا پر ، یاد آن دم با تو بودم لبریزم ، گرمی نفسهایت تحمل سرمای پیرامون را آسان ، شیرینی رساندن خط لبانت مرا برای گذشتن از هر شیرینی با چشیدن جای پایشان دل گرم ، و آوای چنگ زدن و رقصیدن گیسوان در هو هوی باد و دستم عمری مرا از هر نوع چنگ و ساز و آوازی غنی ، ای بلند بالا و سمین ساق و رنگین مو و گندم گون ، ای خوب ، زیبا و دلربا ، کنم یاد آن یاد ها را عمری یاد ، و ندهم دل به دست باد ؛ روم زین دیار و کنم هر دم از آن که داد عشق را به من یاد ، و نشینم بر عشقت و نشانم نشانش را بر سینه ، رو و بدان که ندارم از هیچ کینه ، که خواهم باشی آسوده ، که نتوانم نشینم به برت و نگویم سخنان بیهوده ، و تنها بیازارمت ، پس ببخش به من این رسوایی ، و دان که نباشد در پیش هیچ سودایی جز عشق ، دوست داشتن و تو خواهی پس می کنم آغاز پایان را ؛ به نام عشق به نام جدایی به نام تنهایی
نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت
اویی که دم از دوست داشتن می زد امروز تنها دوست خواندم ، اویی که قطره ی اشکانش را در شکستن بغض چشمانم گره می ساخت و طره گیسوانش را در لمس عبور لحظه های با هم بودن ، امروز تنها آشنا خواندم ، او که بودنم را با او می خواهم ، مرا خواه نا خواه خواند ، که می توانم همفکری برایش باشم ، اما تا به کی ، تا به کجا ، آیا تا همان ساحل ، تا همان دریا ؛ آری تا به کجا ، ای پری دریایی که راهت را در خشکی می جویی ، تا به کی می خواهی چشمان دریا را تر نگه داری ، که خشکیده است دلش ، تنگیده است گلویش ، و گذر هوا نیز از این تنگه به تنگی اتفاق می افتد . دیگر چرا دوست ، آخر چرا آشنا ، مگر نمی توان دوستت داشت ، مگر نمی توان عشقت خواست ، آنطور که دل می خواهد ، آنطور که دریا ابر می خواهد ، آنطور که ابر خورشید ، و خورشید رنگین کمان هفت رنگ را در پی این عشق بازی هایشان .و تر ساخت دنیا را ؛ هر چه هست از خشکی را ، سبز ساختش در پیش و خرم ساخت هوایش ، مگر نمی شود نطفه ای در ژرفای این دوست داشتن کاشت و بالید به بالیدنش ، رسید قد کشیدنش و خندید بر خندیدنش . اما افسوس بر صدها افسوس که او نمی بیند ، او نمی خواهد که ببیند ؛ تو را خدای من و او خوانند ، پس ای خدای ما ، بگشا چشمانش را به قیمت بستن دیدگانم، و بنما به برش آنچه از دل می گذرد ، تا بیند آنچه در پس پرده اش پنهان است. و ببند گیسوانش را محکم در پای عهدی که نمی شناسش ، چه گویی که خودخواهم ؟ آری که تو را خواهم از پس آنچه برایم آشکار نمودی ، که مرا با این طایفه کاری نبود ، در پی رنگ این اطوارها مرا قماری نبود ، ولی دیگر نباشد جایز نگه داشتن آنچه تا به این اوان نگه داشته ام ، پس طاس قمار را به حدی به برش اندازم تا ته نرد عاشقی را برنده جز من نباشد ، تا ته قمار زندگی جز او برایم کس نباشد . آری رنج این معصیت را به جان خرم ، که معصیت را روی از تو دارم ، و عذابش به جان خرم چرا که آسان تر از درد دوری او ، دوری تو نباشد ، پس یا خوان به برم او را یا خوان به برت ما را . که ما هردوآن خواهیم که تو خواهی ، ما هردو آن خواهیم که کس جز ما نباشد ، کس جز تو نباشد . پس خوانش به برم ، تا که کندم پر از رنگ می برش ، پس خوانش به برم . آنگاه که رساند او ما را در بیابانی بی بر و نمود آنرا بهشتی و نهاد فرش آسمان را در زیر پایمان چون پر ، نشستیم به تخته سنگی اینبار خشک و نمود موسیقی فضا را باز از آب . پس خدایا اینبار او را و مرا در آنجا ما ساز ، یا که رشته ی زندگی هر یک از ما را قطع و از دنیای بی آب دور ساز.
نوشته شده توسط موج در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
چه سود چه فایده که ندارد اثر ، ندارد ثمر ، هرچه گوییم و هرچه کوشیم ؛ تنها ماند تصویری در قاب روزگار با امضایی از بی مهری ها و نا مهربانی ها در زیر نقش هایش که با نقابی از عشق آن را می پوشاند ، اما کو عشق ، کو فرهاد ، کو مجنون ، که دلها را می کردند خون و می کندند کوه ها و می رفتند روزها ، از برای آنچه عشق می نامیدند و دوست داشتن را چاشنی آن ، و کشیدند ناز لیلی ها و شیرین ها ؛ اما حال چه ؟ لیلی ها را لی لی کنان باید دنبال کرد در خانه های 1 تا 9 همچو بازیچه ای ، و شیرین ها را به تلخی به کام کشید که دیگر کامی باقی ندارند در پی بیش کام نهادن هاشان . و تنها دل به آن خوش داشت که ما هم لیلی داریم و شیرینی ... می روم و رفتن را جایز می دانم چراکه دیگر ندارم در این حوالی جایی ، دیگر نخوام ماند و خواهم راند ، کشتی دل را به ژرفنای دریای تنهایی ، چرا که بی کس ماندنم را او خواهد فهمید ، دوست داشتنم را خواهد دید و پسندید ، اویی که تنهاست و دارد هر چندی ابری که برایش بگیرید ، خورشیدی که صبحهایش را با رقص موجهایش آغاز کند و غروب های عاشقان را ، و همه ی اینها را ساحلی سازد که شاید روزی جای پای آن که را دوست می داشتش ، در طلوعی بر فرشی از سنگ ریزه ها که نهاده در زیر پایشان جشن بگیرد . پس قرار ما آن روز صبح در ساحل تنهایی
نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت
تا حالا شده هدیه ی تولدت را چهار روز جلوتر بگیری .دیگه از دنیای این شهر حالم بهم می خوره .پیش خودش فکر می کرد که با این کار اولین می شه . دیگه روزها برام سخت می گذرند . بیچاره نمی دونه که اول و آخر خودشه . صبحش این رو حس می کردم . خیلی خوشحال بود و تنها خوشحالی او بود که من را هم خوشحال می تونست بکنه . توسی بود یا خاکستری یا شاید هردو . اصلاً از این که تا به حال این اتفاق نیفتاده بود متعجب بودم . با یه ساک قهوه ای تقریبا اندازه ی خودش که به زحمت حملش می کرد . سینه کش رو دست تو دست هم بالا رفتیم . با دیدنم لبخندی زد و من تبسمی تلخ . وایستاد و لی گفتم باز هم بالاتر اونجا . موهاش تو باد حرکتش چرخ می زد . باز هم رفتیم تا رسیدیم به یه تخته سنگ خیس . سوار شد و مثل همیشه من سلام کردم .نشستی تر داشتیم با روکشی از ابر در فضای اطرافمون . این بار زیاد علاقه ای به بغل گرفتن کیفش نداشت چراکه . ابرا را نشونش دادم که زودتر از من دیده بودشون . چیز یزرگتری در دست داشت . کنار هم و در آغوش پوشیده ی هم قرار گرفتیم روی تخته سنگی خیس . ولی اون اینطوری نیست . از کوه و فضای دورو بر شروع کردیم به نگاه تا چشم انداز گذشته ها و درگیریها و خاطره ها . چرا که در انتخابی که فاصله ی کوچک و بزرگ را به راحتی میشه دید ، پا بر تعهد ننهاده و استوار کوچکی دور را در بر می گیرد اما . کم کم لمس لطافت بازوانش در چنگال زمخت و خشنم حسی عجیب را به من نشان داد . ای کاش کمی تحمل و تامل بیشتری داشته باشد تا که . حسی غریب و گیج کننده اما فرح بخش . حداقل بد را بد بر نگزیند . آرام با حدت حرف می زد . چراکه تنها دیدن شادی و مسرتش مرا خرم خواهد کرد حتی بی او . و با شدت گوش می کردم ولی صدایی نمی شنیدم . حتی به رقم از دست دادنش . چراکه یک جمله جانم و تنم سرانگشتانم را لمس می کرد و آنها هم بازوان نحیف و لطیفش را . آنقدر دوستش داشته دارم و خواهم داشت که . تا دقایق ساعت گذر لحظه های زود گذر را نشانمان داد و عبور از آن لحظه از زمان را . تنها خواهان خواسته هایش باشم و خواسته هایم را قربانی خواسته هایش کنم . سردی سنگ بر دل ساعت زمان گذشتن از آن خوشی ها را داد زد و بلندمان کرد . آنقدر بزرگ هست برایم تا کوچکی هایم را فدایش کنم . سراشیبی را تندتر از هر شیبی در جلویم لی لی کرد و همچو گردی غبار آلود در پی اش پایین رفتم . این ها را در دل می گفتم و او تنها ذوق دادن هدیه را داشت . چون که می دانستم گذر از آن لحظه ها تنها غبار این لحظه ها را برایم خواهد گذاشت . با انتخاب مسیری طولانی اذیت دیر بیش خوشحال گشتنش را بر او روا داشتم و از این آزار لذت می بردم . غباری که خواهد ماند در اینجا در این شهر . چرا که تنها زمان های بیشتری را با او بود م تا مرور بیشتری در ذهن داشته باشم در عبور از این خاطره ها . در شهری که ظاهرش شهر بود و غالبش طرح و توطئه . در گذر از این بازیگوشیها پچ پچ ها و در گوشیها و لوس لوسی ها و تیز هوشی هایش .شهری که رشد یافتم در آن همه سدهایش ، دیوارها و صخره هایش .رفتیم در راه با عبور از کبوتر ها و سفیدیها و سیاهی های جاده و کناره ی پر خاطره ی جاده . تنها ماتم از این که چرا او انجا بود و چرا این زمان یافتمش . رسیدیم به تنها گوشه ی دنیای پر خطر در نقطه ای که به جد می گویم ندارد بر کس خطر . اویی که همیشه در رویاهای طلایی می درخشید چون زر در خوابم هایم . یک به یک داد آنچه را که گزیده بود برایم . پری دریایی ام فرشته ی لالایی ام . این ها بودند هدیه ی تولدی که دوستش ندارم بی او و تولد مرگم را می خواهم هرچه زودتر که یابمش کاش در دنیایی دیگر اما این بار تنها .
نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
زبان انگشت بینی چشمانت را نشناختم
تا که طعم لمس بوی نگاهت را با چه طرحی بر سر در دنیا نقش کنم
ای سیمین سخن و برنده تن
ای هرچه خوبی را تپاندی در روح و تن
بده هرچه داری از غم و تنهایی
که دارم کویری گشاده از آنچه تو خواهی
ای گندم گون و کش دار گیسو
بوییدم عطر جانت را هر سو
بسپار کنده ی دردهایت به من
تا کنم ریشهایش را ز تن
و برمش به دشتی بر آب از ابر تنهایی
و سیلی سازم بر سرش از آنچه تو خواهی
بیا بیا ای که خوبی را خوبتر از خوبان ساختی
بده بده و بستان هر چه از من ماند و خواستی
چرا که نه تن خواهم نه جان
تا نباشد نفسهایت بر صورتم روان
همه ی حروف را حرف حرف در کنار حرفهایت
همه ی واژگان را در تنگنای کلمه هایت
جمله سازم تا که گویم چه هستی چه خواهم
ای گندم گون و سیمین ساق و برافراشته بالا و آبی دیده
دنیا تا به حال این چنین برو بالا را بر قدمت و هیبت خود کی دیده
بده دستانت را که سردشان است کف دستانم
بده گیسوی مستانت که خالیست جایشان در چنگ مستانم
بده می صدایت تا که مست شوم از سودای نوایت
آن دم بزن ساز دل تا که رقصم در لوایت
ای پریناز و پریچهرو ای پرگلم
ای عروسک نازو کوچولویم
نوشته شده توسط موج در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت
شب هجران تو شب وصال من ،
شب بودن تو شب نبودن من ،
شب دیدار تو شب کوری من،
شب با تو بودن شب نیستی من؛
آه... چه شبی است آن شب.
چه شبی است آن روز که تو طالعش بودی ،
چه روزی بود آن آن شب که تو مغربش بودی ؛
هجران ، وصال ، هستی ، نیستی ، بودن و نبودن
تنها تو بودی و بس ،
ای تمام هست و نیستم با تو هستم بی تو نیستم ،
با تو یک دنیا بی تو پوچ و بی معنا ،
طره ی گیسویت گل و ریحان خنده هایت نرگس مستان ،
الهی او را به من ، من را به او برسان ،
یا جان را از این روح خسته بستان،
نوشته شده توسط موج در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت
یا رب تو جـــمال آن مه مهـــر انگـــیز آراســــتــه ای بســـنبل و عنبـــر نیز
پس حکم چنان کنی که در وی منگر این حکم چنان بود که کج دار و مریز
نوشته شده توسط موج در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 7:13 موضوع | لینک ثابت
پرسشی است که صوفی در پاسخ آن می گوید ، چیزی که تحدید و تحریف نمی شود؛ اما با ذوق درک می شود .
اگر عشق از حیث ذاتی قابل تحدید و تعریف نیست ، از حیث نتایج و آثار و لوازم قابل تحدید و تعریف پذیر است . و برای اینکه عشق را بشناسیم باید آن را بچشیم و این چشیدن ، سیراب نمی کند؛ عشق نوشیدنی بدون سیراب شدن است ؛ و هر که می گوید از آن سیراب شدم ، عشق را نشناخته است و هر چه عاشق از عشق بنوشد ، عطش او دو چندان می شود .
نوشته شده توسط موج در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
به زیبایی در خلوتم
قامتم را بر بلندای قامتت
چشمانم را بر غیر چشمانت
تسبیح گه راست وخم گهم
تن سیمین قبله گاهم
فرش آسمان در گاهم
ابروی کمین سجده گاهم
شکر واجب خط لبانت
ذکر عجز ندیدن نگاهت
لمس برآمدگی نفسهایت
کورشوم جز نگاهت
کر شوم جز صدایت
بمیرم چو زادی مرا با نفسهایت
سایش عمر در فراغت
کند آرام تا رسم به وصالت
آن دم بینم خود را در پرکاهی
که روان است در دم ، هایی
شوم خط در انتهای نگاها یت
شوم صوت در پرتوی صدایت
شوم آب در چشمه ی چشمانت
این همه آن شوم
تا شوی « من »
تا شوم « تو »
تا شویم « ما »
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
عشق سه مرتبه است : الهی ، روحانی و طبیعی.
عشق الهی ،در عشق انسان به خدا ئ عشق خدا به انسان متمثّل می شود و
دومی در تلاش برای خشنودی معشوق تمثّل می یابد ، به گونه ای که عاشق
در نسبت و رابطه ی خود با معشوق خود غرض و اراده ای از خویش نداشته
باشد . اما مرتبه ی سوم در جستجوی نیل به همه ی اغراض عشق طبیعی
متمثّل می شود ، چه این امر معشوق را مسرور سازد و چه نسازد .
نوشته شده توسط موج در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت
محبت لذت است و حقیقت ، حیرت
نوشته شده توسط موج در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت
این اوست که از او برخورداز شده ام !
چیست ؟ ـ ابدیت است.
آن ، دریاست که آمیخته با خورشید .
نوشته شده توسط موج در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت
ما چون افسانه ی دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
فسانه ی عاشقان خواندم شب و روز کنون در عشق تو افسانه گشتم
« عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار ؟ »
نوشته شده توسط موج در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
ای كوهستان شما هرگز چیزی نخواهید بود مگر تصویر دور دستی از این زن و اینك من چیزی نیستم مگر قطره بارانی بر پوست او
نوشته شده توسط موج در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دریا زیباست ، دریا تنهاست و تنهایی دریاست ؛ وزیباترین چیز در زندگی من تنهایی و دریاست ؛ چراکه اوج تنهایی را در دریا و اوج زیبایی دریا را در تنها بودنش یافتم ؛ ما هر دو تنهاییم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY